–اورشلیم–


«اگر قرار است خونی از ما بیاید، 
بیا یک زخم باشیم.»

 –تونی اولوفسان

یک بار وقتی پدرم پسربچه‌ی کوچکی بود
سنگی به سرش اصابت کرد
بر آن قسمت سرش دیگر مویی نخواهد روئید.
بعدها انگشتانمان آن نقطه‌‌ی حساس  
و چیستان همراهش را پیدا کرد:
پسری که می‌افتد، از جایش بر می‌خیزد
در حالی که یک سبد گلابی
درِ خانه‌ی مادرش انتظارش را می‌کشد.

بعدها پسری که سنگ را پرتاب کرده بود
گفت که پرنده‌ای را نشانه گرفته بوده
و پدرم شروع به بال درآوردن کرد.

همه‌ی ما یکی از آن نقاط حساس داریم:
چیزی که زندگی‌مان فراموش کرده به ما بدهد.
مردی خانه‌ای می‌سازد و می‌گوید:
«من حالا یک بومی هستم.»
زنی با درختی که به جای پسرش روئیده
حرف می‌زند.
و زیتون‌ها از راه می‌رسند.
شعری کودکانه می‌گوید:
«من جنگ‌ها را دوست ندارم
جنگ‌ها از خودشان گورستان باقی می‌گذارند.»



:نعومی شهاب نای
تکه‌ای از یک شعر بلندتر
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :