خون - ترجمه‌ای برای فلسطین امروز

پدرم می‌گفت:
«یک عرب اصیل بلد است چطور با دستانش مگس شکار کند»
و بعد در حالی که میزبانش با مگس‌کشی در دست به او زل زده بود
با گرفتن یک مگس وزوزو بلافاصله حرفش را به او ثابت می‌کرد.

بهار که می‌شد کف دست‌هایمان مثل مار پوست پوست می‌شد.
عرب‌های اصیل باور داشتند هندوانه می‌تواند پنجاه مرض را علاج کند.
و من هر بار این‌ مرض‌ها را برای همخوانی با مناسبت‌ها تغییر می‌دادم.

سال‌ها پیش، دختری به در خانه‌مان کوبید،
می‌خواست آقای «عرب» را ببیند.
من گفتم، اینجا آقای عرب نداریم.
بعد، پدرم برایم گفت که او که بوده،
«شهاب» —ستاره‌ی شلیک‌شده—
اسم خوبی بود که از آسمان به عاریت گرفته شده بود.
یک بار پرسیدم: «وقتی بمیریم پسش می‌دهیم؟»
جواب داد یک عرب اصیل این‌طور فکر می‌کند.

این روزها تیتر روزنامه‌های در خونم لخته می‌شوند.
یک فلسطینی کوچک کامیونی اسباب‌بازی را 
در صفحه‌ی اول تاب می‌دهد.
بی‌چاره‌های بی‌خانمان، این تراژدی با این ریشه‌ی وحشتناک
برای ما زیادی بزرگ است. کدام پرچم را باید تکان دهیم؟
من پرچم سنگ و بذر را تکان می‌دهم،
زیربشقابی با کوک‌های آبی‌رنگ.

پدرم را صدا می‌زنم، راجع به اخبار حرف می‌زنیم.
برایش خیلی سنگین است،
هیچ‌کدام از دو زبانی که می‌داند به این خبرها قد نمی‌دهند.
می‌روم توی شهر دنبال گاو و گوسفند،
تا از هوا بپرسم:
کی مردم را متمدن می‌خواند؟
یک قلب گریان کجا می‌تواند بچرد؟
یک عرب اصیل حالا چه کار می‌کند؟

: نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :