«هنر غیب شدن»

وقتی می‌گویند «ببخشید من شما را نمی‌شناسم؟»
بگویید نه.
وقتی به مهمانی دعوتتان می‌کنند
پیش از پاسخ دادن
یادتان باشد مهمانی‌ها چگونه‌اند.
یادتان باشد که یک نفر ممکن است با صدای بلند بگوید
که یک زمانی شعری نوشته‌ است.
یادتان بیافتد به سوسیس‌های چرب در بشقاب‌های کاغذی
آن‌وقت پاسخ دعوت را بدهید.

اگر گفتند باید دور هم جمع شویم
بپرسید: چرا؟
نه‌ این‌که دیگر دوست‌شان نداشته باشید.
فقط دارید سعی می‌کنید چیزی را به خاطر بیاورید
که مهم‌تر از آن است که فراموشش کنید.
مثل درخت‌ها یا ناقوس یک کلیسا در سپیده‌دم.
به آن‌ها بگویید که پروژه‌ی تازه‌ای قبول کرده‌اید
پروژه‌ای که هرگز تمام نمی‌شود.

وقتی یک نفر در بقالی شما را به جا می‌آورد
سرتان را مختصراً تکان دهید و بعد تبدیل شوید به یک بوته‌ی کلم.
وقتی کسی در خانه‌تان را می‌زند که ده سال است او را ندیده‌اید
شروع نکنید برایش همه‌ی آوازهای جدیدتان را بخوانید
چون عقب‌ماندگی‌تان هرگز قرار نیست جبران شود.

جوری راه بروید که انگار یک برگ هستید
و یادتان باشد که ممکن است هر لحظه چرخ بخورید و بیافتید.
آن‌وقت تصمیم بگیرید که با وقت‌تان چه کار بکنید.

:نعومی شهاب نای
ترجمه‌ی خودم

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :