زنده‌گی

یک سال و اندی پیش داستان را این‌طور شروع کرده بودم که «مادربزرگ از یک روزی به بعد تصمیم گرفت بقچه‌ی خاطرات‌اش را پای درخت آلبالوی حیاط کودکی‌هایش جابگذارد و پابرهنه بدود توی عمارت نسیان.» حالا اما توی این یک سال خیلی چیزها عوض شده‌اند، خیلی چیزها فروریخته‌اند، ویران‌تر شده‌اند. اصلن انگار که بهتر شدن، ترمیم شدن، خوب شدن رسم طبیعت نباشد. توی انی یک سال مادربزرگ از عمارت نسیان تکان که نخورده هیچ، مرتب یک چیزهای دیگری را هم دارد چال می‌کند پای این ستون و آن دیوار و آن کنج عمارت و مدام سبک‌تر و سبک‌تر و سبک‌تر می‌شود. سبک‌تر از اندیشه، سبک‌تر از حواس، سبک‌تر از کلمات و البته سنگین و سنگین و سنگین‌تراز رنج. خب حق بدهید زندگی که سخت می‌شود آدم بخواهد حساب دنیای واقعیت را از حساب آرمان‌شهر توی سرش جدا کند. برای همین ما هی سعی کردیم مادربزرگ توی سرمان همان مادربزرگی باشد که صبح‌های مدرسه برایمان گل گاوزبان و زرده‌ی تخم‌مرغ درست می‌کرد، همان مادربزرگی که توی کیف مدرسه‌مان «کاغذی» می‌گذاشت، همان مادربزرگی که وقتی وارد خانه‌اش می‌شدیم آغوشش اولین چیزی بود که حس می‌کردیم، همان مادربزرگی که موقع رفتن چهار شاخه از رزهای باغچه‌اش را بدرقه راهمان می‌کرد. اما واقعن یک وقت‌هایی زور واقعیت آن‌قدر زیاد می‌شود که عرصه بر انسان تنگ می‌شود، که آدم لاجرم دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا می‌برد. حالا که حساب می‌کنم می‌بینم مادربزرگ یک سال است ما را نمی‌شناسد، اسم‌مان را نمی‌داند، ده ماه است که خودش هیچ غذایی به کام خودش نریخته، که شش ماه است به صداها واکنش نشان نمی‌دهد، که چهار ماه است دیگر لبخند هم نمی‌زند، که دو ماه است جز ناله، صدای دیگری از خودش متصاعد نمی‌کند، که یک ماه است چشم‌هایش را حتی باز نمی‌کند دیگر. آن‌وقت مگر زور خیال آدمی‌زاد چقدر زیاد است اصلن؟ مگر آدم چه قدر می‌تواند واقعیت را بر وفق ایده‌آل‌هاش مخدوش کند؟ مادربزرگ حالا گوشه‌ی اتاق چنان ناله می‌کند که هر خیالی را از ذهن آدم می‌پراند. که دل آدم را ریش می‌کند. و خب چه کسی است که ناله را با درد بی ارتباط بداند؟ چه کسی است که پایان دادن به رنج را فضیلت نشمارد؟ این درست که حرف زدن راجع به یک سری چیزها نه طرفداران عُرف را خشنود می‌کند نه دردی را از ما دوا. اما من یکی چند وقتی است دیگر نمی‌توانم خودم را بازی بدهم. می‌روم بالای سرش و از طبیعت گلایه می‌کنم برای ماندنش، برای درد و رنجی که دارد به جثه‌ی نحیفش تحمیل می‌شود. ناغافل با آن‌که هرگز گوشی برای شنیدن نداشته، که هرگز رابطه‌ای با او نساخته‌ام و نپرورانده‌ام برای رهایی‌اش حرف می‌زنم. همه‌اش هم لای این فکر و خیال‌ها خودم را با این جمله قانع می‌کنم، که شکوه یک چیزهایی در تمام شدنش است.

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :