تردید: اویی که من بود

داشتم سلانه سلانه توی کوچه‌مان می‌راندم. منتهاالیه کوچه یک ماشینی جلوتر از من می‌خواست وارد خیابان شود. راهنمای راست را می‌زد فرمان را کمی می‌داد به راست، منصرف می‌شد. راهنمای چپ را می‌زد، فرمان را می‌چرخاند به سمت چپ و باز منصرف می‌شد. با یک وسواس خوبی شمردم، هفت بار تمام جهت راهنمایش را عوض کرد تا بالاخره پیچید سمت راست. من؟ عصبانی نشدم، برایش بوق نزدم، چراغ ندادم. دیدم این آدمی که پشت فرمان نشسته خودِ خودِ خودم هستم. گفتم با آدم‌های دیگرهیچ، با خودم مهربان باشم. بعدش حتی نگاهش نکردم. گفتم حتمن یک بار هم توی خیابان دور می‌زند و مسیرش را عوض می‌کند. مردم را نه، خودم را خوب می‌شناسم دست‌کم.
 

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :