مرگ

من دارم از صبح به ماهیت مرگ فکر می‌کنم
یعنی از صبح مجبور شده‌ام که همه‌اش به مرگ بیاندیشم
نمی‌فهمم اینکه می‌گویند مرگ آمد و یک نفر را برد یعنی چه
درک نمی‌کنم مرگ آیا از رسته‌ی تولد است یا چیزی ماورائی است
خوب نمی‌دانم که مرگ پایان کبوتر است یا نه
فقط می‌دانم که مرگ باید چیزی شبیه نفس نکشیدن باشد
چیزی شبیه رفتن مادربزرگ
مادربزرگی که آن‌قدر نا نداشت
که نفس‌هایش را تا یک بهار دیگر در سینه نگه دارد
من اینجا نشسته‌ام و دارم مدام به مرگ فکر می‌کنم
به خاطره‌ها، به آخرین جملات،
به عکس‌ها، به بی‌کسیِ درخت انجیر حیاط خانه‌ی قدیمی

...

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :