آلبر کامو

 

Albert  Camus

 

....برایش(برای وکیل مدافعم) توضیح دادم که فطرت من طوری است که اغلب احتیاجات جسمانی ام احساساتم را مختل میسازد.روزیکه مادرم را به خواب می سپردم، خیلی خسته بودم و خوابم می آمد . بقسمی که از آنچه می گذشت چیزی  به خاطرم نمانده...فقط شاید ترجیح می دادم مادرم نمرده باشد.  فقط همین...

 

متن بالا قسمتی از کتاب بیگانه اثرنویسنده سرشناس فرانسوی آلبر کاموست.  سارتر در مقدمه این کتاب مینویسد" در میان آثار ادبی عصر ما، این داستان خودش هم یک بیگانه است" خلاصه داستان از این قرار است:

 

 قهرمان این داستان فردای مرگ مادرش حمام افتاب میگیرد، رابطه نامشروع با یک زن را شروع میکند و برای اینکه بخندد به تماشای یک فیلم کمدی میرود. و یک عرب را به علت انعکاس آفتاب بر چشمش میکشد و در شب اعدامش در عین حال که که ادعا میکند شادمان است و باز هم شاد خواهد بود، آرزو میکند که عده تماشاچیان در اطراف چوبه دارش هر چه زیادتر باشند تا او را با فریادهای خشم و غضب خود پیشواز کنند...

 

حتما میگید چه حیوانی! چه بیرحم! بهتون حق میدم نظر خوانندگان این کتاب بهد از انتشارش هم غالبا مثل نطرات شما بود تا انجای که خود جناب کامو مجبور میشه طی مقاله ای از شخصیت اول داستانش دفاع کنه...

 البته فکر میکنم اگر اون دفاعیه رو شما هم بخونید یکم نظراتتون تعدیل بشه اما میدونین چیه... همه اینارو نگفتنم که "بیگانه" یا "البر کامو" رو به شما معرفی کنم فقط اینارو گفتم که بگم خیلی وقته از این حس وحشت دارم بخصوص بعد از خوندن این کتاب ...حسی فطری که به موجب اون احتیاجات جسمانی انسان احساساتش رو مختل میکنه...

 

وحشتناکه نه!؟

 

اگه هنوز به عمق فاجعه پی نبردین به خاطر بیارید اون روزای امتحان که باید برای درس خوندن صبح زود از خواب بیدارشید ولی نیاز جسمتون به خواب احساس ترس از عواقب افتادن اون درس غلبه کرده...

 

و هزار و یک مورد دردناک دیگه...

 

زیادی جدی گرفتم !؟ مگه نه...!؟

 پ.ن: راستی چقدر عکس جناب کامو به تصویر ذهنی من از شخصیت اصلی داستان بیگانه شبیه

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :