فوتبال

یادمه یه بار توی وبلاگ یه مطلب فوتبالی نوشتم و شدیدا مورد هجوم جماعت اتو کشیده ی ردیف جلو نشین تریپ ادبی با طبق طبق ادعا قرار گرفتم که "این مباحث در شان وبلاگ دانشجویان زبان نیست"... "این حرفها به شخصیت ادبی ما و جنابعالی لطمه میزنند:... " ا ا ا شما هم که تحت تاثیر جو و تبلیغات منفی رسانه هایی قرار گرفته اید که تنها هدفشان تخریب جوانان ماست"... "حالا فلان تیم برنده میشود یا میبازد چه چیزی عاید مای دانشجوی فرهیخته میشود" وکلی افاضات دیگه...

راستشو بخواین اون موقع هنوز اونقدر اعتماد به نفس نداشتم که از کنار این مسائل به راحتی بگذرم و بهش اهمیت ندم ... اون موقع حرف مردم برام خیلی مهمتر از الان بود... البته الان هم حرف مردم برام مهمه ولی نه همه مردم و نه همه حرفهاشون..اون موقع هنوز جرات فریاد زدن نداشتم. اون موقع هنوز وقت مبارزه نبود...

این حرفهایی که زدم مقدمه ای بود برای اینکه بگم دیروز خیلی حال کردم استقلال برد. خیلی لذت بردم.. خیلی صفا کردم ..آره موقع گل فریاد هم زدم و از ته دلم هم خندیدم.. قبل و بعد از بازی هم برای خیلیا کری خوندم... آره من از فوتبال لذت میبرم... به خاطر فوتبال نعره میکشم و حتی اگه لازم بشه اشک میریزم...

 الان دارم فریاد میزنم که آهای اونایی که شخصیت به اصطلاح ادبیتون بهتون اجازه نمیده که به آرزو های بچگیتون جامه عمل بپوشونید.. آهای اونایی که فکر میکنید ادبیات با ورزش و تفریح و شادی مغایرت داره....اونایی که فکر میکنید چون۴  ترم ادبیات خوندید برای خودتون ؛لیترال فیگر به حساب میاین و  حتما باید خط ریشتون مثل خود مرحوم شکسپیر باشه و عینکتون مثل مرحوم هدایت...آهای فلانی و فلانی و فلانی..... من از فوتبال لذت میبرم و به خاطر اون نعره میکشم...دل همتون بسوزه... چون من هنوز هم بچگی می کنم..

  
نویسنده : بوم رنگ ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :