مرگ

من دارم از صبح به ماهیت مرگ فکر می‌کنم
یعنی از صبح مجبور شده‌ام که همه‌اش به مرگ بیاندیشم
نمی‌فهمم اینکه می‌گویند مرگ آمد و یک نفر را برد یعنی چه
درک نمی‌کنم مرگ آیا از رسته‌ی تولد است یا چیزی ماورائی است
خوب نمی‌دانم که مرگ پایان کبوتر است یا نه
فقط می‌دانم که مرگ باید چیزی شبیه نفس نکشیدن باشد
چیزی شبیه رفتن مادربزرگ
مادربزرگی که آن‌قدر نا نداشت
که نفس‌هایش را تا یک بهار دیگر در سینه نگه دارد
من اینجا نشسته‌ام و دارم مدام به مرگ فکر می‌کنم
به خاطره‌ها، به آخرین جملات،
به عکس‌ها، به بی‌کسیِ درخت انجیر حیاط خانه‌ی قدیمی

...

/ 4 نظر / 29 بازدید
ماهی

از صبح به بیهودگی ادامه ی این رنج مکرر فکر میکنم...

رها

از جنس تنهایی ست , به رنگ خستگی ... " تو وبت خبری از بهار و عید نیست !! عیدت مبارک باشه بومرنگ , سال خوبی داشته باشی "[گل]

نسیم

وای عرفان. اومدم تبریک عید بگم خیر سرم. جای مادربزرگت سبز روحش آرام و رها

مامان آتی

عرفانم "عزیزم" برای این جور وقتا حرف چندانی ندارم. دلم پیش دلت..کاش الان اونجا پیش تو بودم .تو چشمهات نگاه می کردم وبهت می گفتم که مامان بزرگت آسوده شد.آزاد ورها...روحشون شاد..