شاید بعدا عنوانی پیدا شد

دیشب آمده بود در خوابم؛ گمان کنم در این بیست و چند ماهی که ندیدمش اولین بار بود که می آمد. حس می کنم که در خواب زیاد دوستش ندارم. پوستش زیادی چروک خورده بود و من درخواب چیز شادابتری جستجو می کردم. می دانید اصلا، حالا که بیدار شده ام می بینم در مقایسه با مادربزرگی که به خوابم آمده بود خیلی بیشتر بهش تعلق خاطر دارم، خیلی بیشتر می خواهمش. مادربزرگی که رد پایش در همه ی خاطرات بچگیم هست؛ که هنوز هم وقتی فلش بکهای بلند می زنم، خودم را می بینم که در راه برگشتن از مدرسه دست در دستش داده ام و از آن مسیر باریک کنار رودخانه ی خشکیده ی جلوی خانه شان رد می شوم؛ خودم را می بینم که فقط گاه به گاه برای فرستادن سنگهای سر راهم به اعماق رودخانه ای که هرگز سیراب ندیدمش، دستان چروک خورده اش را رها کرده و عمر مفید کتانی های چرغدارم را کمتر و کمتر می کنم. حالا اینجا فرسنگها دورتر از آن رودخانه ی خشک کودکی هایم نشسته ام و به صفحه ی موبایلی زل زدم که رقم میس کال های که از خانه رویش افتاده دارد کم کم دو رقمی میشود و منی که محزون و سرد شهامتش را ندارم به هیچ تلفنی از حوالی آن رودخانه، چراغ سبز نشان بدهم. نشستم اینجا و همه ی سلولهای خالی مغزم را با شلوغ ترین موسیقی هایی موجود در لپ تاپم پر کردم و متحیرم که منِ ناباور بر چه مبنایی خواب بی سر و ته ام را چنین حزین به سوگ نشسته ام.

پی نوشت: کاش کسی از حوالی آن رودخانه ی خشکیده اینجا را نمی خواند.

 

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازلی

فعلن دلم نمی خواد خواب هیچکی و ببینم[ناراحت]

نازلی

فعلن دلم نمی خواد خواب هیچکی و ببینم[ناراحت]

دریا

منم وقتی خوابایی از این دست میبینم غم قلبمو تسخیر میکنه..نمیدونم جرا؟شاید به خاطر اینه که دنیای خواب برام مث یه قفس بوده و تازه رها شدم از حس اسیری..یا شایدم بیدار شدم و دیدم اینجا مث قفسه ...چه هوای دلگیر و نفس گیری داره دنیای ما...

گیل بانو

خداروشکر. باور کن که دل من هم شور میزد

لیلی..

خدا رو شکر. ولی دل آدمه دیگه..یه وقتایی دلش میخواد شور بزنه یا همینجوری بگیره!

شیما

آدما خیلی زود فراموش میشن. خیلی خیلی زود... نمی دونم این یه حسن به حساب میاد یا نه!؟