پروفسور لیم

آرام و نجیب و افتاده است، مثل همه ی انسانهای بزرگ دیگری که تا بحال به عمرم دیدم. موهای چتری جو گندمی و عینک گردش قیافه اش رو هم چون شخصیتش از اطرافیانش متمایز جلوه می دهد. برای هر سوالی که در مورد شکسپیر از او بپرسی رفرنسی از نوشته های خودش یا اساتید با واسطه و بلاواسطه اش ارائه میکند. از سالهای تحصیلش در آکسفورد میگوید و عشق همه ی سالیان عمرش، شکسپیر.

دست زیر چانه غرق در شخصیت خاکی و اطلاعات بی نظیرش نشسته ام که بحثش را به پایان می برد و پیشنهاد می دهد «بیایید امشب به غزلواره ای از شکسپیر دعوتتان کنم.» غزلواره ی هجدهم شکسپیر را با چنان شور و حرارتی می خواند که جز وجد آمیخته با تحسین، عکس العملی بر نمی انگیزد. عشق بی بدیلش به ادبیات و به ویژه شکسپیر را که می بینم دلم می خواهد بپرسم غزل مورد علاقه اش از میان این 154 جاودانه ی شکسپیر کدام است. دل را به دریا می زنم و سوال می کنم : «پرفسور، دلم می خواد بدونم از میان این غزلواره ها غزل خاصی هست که بیش از بقیه دوستش بدارید احیانا؟»

لبخندی می زند و جواب می دهد: یه روز دخترم با یکی از دوستان صمیمیش از مدرسه به خونه اومد، ازش پرسیدم عزیزم این دختر بهترین دوستته؟ لبخندی می زنه و جواب میده  "بابا من بهترین دوست زیاد دارم" جواب من هم به سوال شما چیزی متفاوت از جواب دخترم نخواهد بود. اما برای اینکه بی جواب از کلاس بیرون نرفته باشی باید بگم غزل صد و شانزده، غزل هجده، غزل هفتاد و دو، غزل صد و بیست و نه بو چند تای دیگه برایم ازخاطره انگیزترینها هستند.

پرفسور که ظاهرا با این سوال به وجد آمده کلاس را به یک غزل دیگر مهمان میکند و با تمام وجودش می خواند:

 

Let me not to the marriage of true minds

Admit impediments. Love is not love

Which alters when it alteration finds,

Or bends with the remover to remove:

O no! it is an ever-fixed mark

That looks on tempests and is never shaken;

It is the star to every wandering bark,

Whose worth's unknown, although his height be taken.

Love's not Time's fool, though rosy lips and cheeks

Within his bending sickle's compass come:

Love alters not with his brief hours and weeks,

But bears it out even to the edge of doom.

If this be error and upon me proved,

I never writ, nor no man ever loved.

 

دیدنی روز:

------>

------->

------->

 

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

انقدر استاد های این مدلی دوست داشتنی هستن که نگو...بعد از دانشگاه همه چیز از یاد آدم میره مگه اینجور آدما

مرضي

منم دوست دارم شكسپير رو... بيشتر از اون عاشق استادهاي عاشق ادببات هستم ... استادهاي با معلوماتي كه هر لحظه هر چي يادشون مي ياد از داستان و شعر و مثال تو درسشون استفاده مي كنند...

مریم

الان منظور آقای شکسپیر از این غزل چی چی بود؟ ترجمش رو هم واسه ما ها که اینگلیش لیتریچر نخوندیم بذارید!

هرمز ممیزی

سلام من این شعر شکسپیر را خیلی دوست دارم: from fairest creatures we desire increase for thereby beauty rose might never die [گل]

North Star

[لبخند] بالای 40تا موشک!منو یاد کاکتوس سوزنی ها انداخت!!

مهسا

خواهش می کنم.وظیفه بود.

روزنویس

چه حس خوبی دارد نشستن سر کلاس چنین استادی.

گل تن

من اين جور دل بسته گي رو دوست دارم . كه پاي آدم بسته شود به عشق ي هنري . اين پابندي نازك ي طبع همراهشه ...

son of thunder

عکس ها توپ بودن. در ضمن قسمت بهترین دوست را حال کردم