حکایت اين روزها...

رازقی پر پر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم.

/ 30 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
كاوه

گناه هر چي كه گذشت ، به گردن ما بود و هست .

مهدی هنرپرداز

بگذرد اين روزگار سخت‌تر از زهر/ بار دگر روزگار چون شکر آيد؟!!

شبنم

فکر کنم اينو قبلا يه بار گفتم ولی الان با خوندن آپت تنها چيزی که به ذهنم رسيد همين بود:احساس سوختن به تماشا نميشود...

آسمان

خاک موسيقی احساس تو را می شنود...

مه سا

ما نشستيم و تماشا کرديم.همين!خدا رو شکر!که لااقل بوی گوشت سوخته رو...

امير

سلام عرفان جان!ميدونم کهشايد در مورد اين نانا خان حق با تو باشه.اما من اهل تعطيل کردن کامنت دونی نيستم.جوابش رو دادم اين بار اگر ادامه بده کامنتاشو حذف ميکنم.ممنون از ياد آوريت

گلناز

هر موقع اين ترانه رو می شنوم دلم هرری ی ی ی می ريزه پايين

مریم

دل آدم می گیره بیا بلاگم...