از جنون

توی هوای بفهمی نفهمی سرد خیابانی از خیابان‌های خلوت صبحگاهی شهر، زیر نم‌نم بارانی نه چندان سخاوتمندانه قدم می‌زدم که چشمم افتاد به دیوانه‌ای که سرخوشانه بستنی می‌خورد و برای خودش آواز می‌خواند. پرسیدم «آقا سردت نیست؟» گفت: «نه، کاپشن پوشیدم که!» گفتم «نه منظورم اینه که با این بستنی سردت نیست؟» نگاهم کرد و با لبخندی از سر شرارت ساختگی جواب داد:

-          اوسا رمزش تو همینه!

و من از آن موقع دارم فکر می‌کنم که شاید واقعن رمزش در همین باشد. در جنون!

/ 3 نظر / 4 بازدید
نسیم

اصلا این هوای بارونی جون میده برای مجنون شدن

مينا نوذري

سلام . امشب من هم دچار جنون شده ام . بعد از مدت ها به وبلاگ مرده ام سر زدم و دوباره خواني وبلاگ و كامنت ها . عجب حالي دارد . براي همه يآن هايي كه زماني برايم پيغام گذاشته بودند دلتنگ شدم . عجب دنيايي است . آدم دلش براي كساني تنگ مي شود كه نه ديدتشان و نه حتي صدايشان را شنيده . به هر حال آقا عرفان مخلصيم ! و من دوباره مي خوانمتان . با اشتياق . گرچه ديگر نمي دانم چرا حتي يك خط هم نمي توانم بنويسم . اين روزها " جهالت " كوندرا را مي خوانم . ديوانه ام كرده اين مرديكه ...

فریبا

دیوانه شو!