کفشهایم پیدا شد!

.

امروز رفته بودم کتابفروشی توی قفسه کتابهای تاریخی چشمم افتاد به کتاب خاطرات شعبان جعفری فروشنده رو صدا زدم و ازش پرسیدم :

 این کتاب قبلا اینجا نبود... تازه آوردینش؟

فروشنده: آره...

(فهمیدم اهل بیزینسه و کار بلد...)

من: کسی هم خریده...

فروشنده: بذار نگاه کنم... آره یه نفر!..

من: فقط یه نفر ؟؟؟.. (توی دلم: تیرت به سنگ خورد..)

فروشنده: آره فقط یک نفر!

البته هفت- هشت نفری هم سراغش رو گرفتن اما نخریدن!...

من: جدا؟!!..

خوب پس حالا شد هشت- نه نفر...

 

 

پی نوشت: فردا دارم بعد از عمری میرم سفر.. یعنی میریم سفر.. اونم با خانواده مربوطه! نمیدونم خوش میگذره یا نه! تنها چیزی که باید ازش دل بکنم توی این مدت همین قاب سفید وبلاگمه وگرنه هر چه که فکر میکنم دل خوشی دیگه ای توی این خونه و این شهر  ندارم که به خاطرش برای برگشتن بی تاب باشم...

/ 34 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

الو؟ آقا عرفان. سفر قندهار که نرفتی ها؟ خوبی؟

وقتی مياد صدای پاش از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور که از همـه دنيا ميــاد ... ... ... ... ... ...

elham

نکنه اين هفته اومدی اينجا؟!!من که اين هفته اومدم اونجا..!

زهرا

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای هنوز برنگشتی؟

نمي دونم

من قبل از سفرت سر زده بودم به وبلاگت اما اين پست رو نديده بودم. خوب شد حالا که برگشتی ديدمش چون احتمالن زود به روز ميشه. ممنون از کامنتت.

نمي دونم

اينم شاهدش که چون جاشاينجا بود اوردمش همينجا! : نمي دونم چهارشنبه 1/6/1385 - 18:27 سفرت به خیر و خيلی خيلی خوش بگذره. فکر کردم بايد به روز باشه اينجا...شايدم براي من صفحه ريفرش نميشه. ممنون از کامنت ات. www.naadaanii.persianblog.ir آهان خب ساعت به روز شدن وبلاگت انگا بعد از ساعت کامنت منه.

كاوه

هميشه انگيزه بازگشت ، دلتنگی نيست . يه وقتا کسايی يا چيزايی هستند که نه دلت براشون تنگ ميشه و نه دلشون برا تو ، ولی بهت احتياج دارن . شايد يه چيزی مثل ماهی های تو حوض يا گلدونای تو حياط .فقط بر می گردی که برگشته باشی .

زهرا

برگشتی و تحویل نمی گیری؟ باشه طلبت.

مریم

کجایی؟ برگشتی؟ من آپ دیتمااا...و منتظر تو

مرضی

خوبه که بهانه ای باشد که دلت برايش تنگ شود... چه فرق می کند آدم باشد يا هر چيز ديگر!